| با خودش فکر کرد زندگی چقدر پوچ است، مدام او را، انگار توپی پلاستیکی باشد، بالا وپایین میاندازد. آرزو میکرد از آن بالا بیفتد پایین و قل بخورد یک گوشه و از یادها برود. سرشت آشتیطلبش اندوهگین و پریشانش کرد، اندوهی که راه گلویش را بست و مثل قلوهسنگی آنجا ماند.
- از متن رمان -
| گردش دستهجمعی کارکنان کارخانه در خلال روایتی غریب و درعینحال انسانی، از بستر ملالانگیز کار روزانه و مناسباتش صحنۀ نمایشی همزمان کمیک و تراژیک خلق میکند و زیروبم عواطفی آشنا همچون تنهایی، حسادت، شرم و سوءتفاهم را به تصویر میکشد. دو زنِ همکار در کارخانه با پیشینه و شخصیتهایی متفاوت در کنار هم زندگی میکنند، زندگیای مملو از اشتیاقهای پنهان و سرخوردگی. در این میان گشتوگذاری یکروزه با باقی کارکنان فرصتی کوتاه برای فرار از روزمرگی فراهم میکند و همینجاست که تنشها و احساسات فروخورده کمکم آشکار میشوند. بریل بینبریج با نگاهی تلخ و درعینحال طنزآمیز نشان میدهد که چطور ناکامی آدمها در برقراری ارتباط میتواند سیر عادی زندگیشان را یکباره به مسیری غیرهمنتظره بکشاند.
اخبار و مقالات مرتبط با این کتاب: